۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد


شب است و در شهر پریشان حالی گریان به ناکجا آباد شهر قونیه روانه....

کجا میروی درویش !؟
پاسخ میدهد :
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم --- با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

مگر خانه و زندگی ندارد ؟ کسی نیست مراقبت این پیر کند ؟ شاید خود چنین می خواهد؛ وقتی فرزند وفادارش "سلطان ولد" که سراسیمه به دنبالش است را اینگونه جواب میکند که :

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن --- ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

چرا خراب .. ؟ او که عزیز قونیه است ؟؟
شرح حال میدهد که :
ماییم و موج سودا... شب تا به روز تنها...

مشکلت چیست ای پیر ؟ دردت چیست ؟ این چه دردیست که تو را اینگونه روانه بیابان کرده.. ؟ می گفتی دردت عشق است .. عشق به او.. خوب چرا از او نمیخواهی ..چرا به او نمیگویی... اصلا از تو عاشق تر کسی هم هست ؟؟ لا اقل از او چیزی طلب کن ....
می گوید :
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد......
می گوید :
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد --- پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن !؟

این ها مصیبت درویش است....
درویش تنهاست.. حتی در میان انبوه ملت....
درویش عاشقی است بی هیچ طلب و توقع ...
عاشقی که در دام "خیره کش بزرگ" گرفتار است....
نه آز بهشت در سر دارد... نه بیم دوزخ.... تنها دردش عشق به لقای اوست.....
تنها گناهش عشقش است...
(محمد رضا قاضی)


---------------------
متن کامل شعر

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن--- ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها--- خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی--- بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده--- بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا--- بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد--- ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد--- پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم--- با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد--- از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی--- تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

۲ نظر:

omid reza گفت...

مرسي، قشنگ بود.

rasha گفت...

بسیار زیبا بود.احسنت